تبليغاتX
با طعم لیمو

اومدم غر بزنم یکم... نیست من خیلی وقت دارم این بلاگفاتونم خودشو برای من لوس میکنه.. این چندمین باریه که میام آپ کنم اما ایشان بار نمی دهند..همه ی خبرام از دهن افتاد. اه .با این مملکت درست کردنشون..

خوب حالا بشنوید از حال اینجانب در حدود دو هفته پیش :

همه چیز خوبه ! همه چیز مرتبه ! چند وقته دنیا رنگیه* ! هه هه هه ! چه حالی می ده خدا ! مچکرم !

فعلا با دنده یک می ریم تا بعد . . .

چند شب پیش رفتیم پارک آب و آتش . مطمئن نیستم که اسمش همین باشه ولی مراسمش همین بود . بی نهایت خوشم اومد . یعنی مراسم متفاوتی بود . بازی آب  و رقص آتش همراه با موزیک شاد . همزمان از هر سو صدای گر گرفتن آتش هم شنیده می شد . خلاصه جالب بود . اگه خواستین برید تا جلوی پارک و با ماشین نرید چون جای پارک نداره جریمه می شید .

مراسمای افطاری هر شب خیلی خوش میگذره . علی الخصوص دیشبی . کله و پاچه با آبلیموی فراوون . سحر امروزم با پوریا و پرستو (خواهرزاده هام) خوش گذشت . بس که بی ربط گفتیم و خندیدیم . معتقدم که هنر خندیدن در هر حال و شرایطی نعمت بزرگیه . اگرچه من فقط در صورت اوکی بودن شرایط قادر به خندیدنم (به بیان دیگر خنده هام مختص زمانیست که دلم شاده) اما از بابت همین 50% بسیار شکرگزارم .

 

حالم در اکنون :

کماکان خوب می باشم . چند روز پیش از خال روی لبم خون اومد این شد که پیگیر یک دکتر پوست خوب شدم و وقت گرفتم . دیروزم نوبتم شد . هفتاد هزار تومن خرج خودم کردم و حال داد . احوال خالم خوبه و هیچ جای نگرانی نیست . دوستان خودشون ناراحت نکنن . طی تصمیمات اخذ شده نوسط من ، دکتر و خواهرم این خال چند روزی بیشتر مهمان لب من نیست . فقط دعا کنید بتونم جای خالیش و تحمل کنم . آممممممممم یییییییییییین 

 

 

 

 

* تو رنگاش قهوه ای و نوک مدادی هم هست نه اینکه همش صورتی و آبی و زرد باشه.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 15:20  توسط مهسا | 
سلام بر خوانندگان خوب وبلاگ طعم ليمو.

من سارا دوست مهسا هستم، متاسفانه مهسا مشكلي براي ثبت مطالبش در بلاگفا پيدا كرده و از من خواسته كه بيايم چك كنم. حال كه اين مطلب ثبت شده مطمئنا ايراد از كامپيوتر شخصي مهسا است.

اگر احيانا كار واجبي با مهسا داريد از طريق وبلاگ اينجانب(حس ارغواني) كه گوشه صفحه لينك شده اطلاع دهيد در غير اينصورت مدتي دوري مهسا را تاب بياوريد. با تشكر

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 2:19  توسط مهسا | 

کبابه کباب   کباب کباب. به چه نوع کبابی فکرتون معطوف شد؟ تو دریا سوختیده شدم...

خوب بچه ها آماده اید؟ قام قام قاممممم افتادیم تو جاده چالوس. پیچ و تاب و دره و سبقت و ترمز.منظره و مه و عکس و گردو . جاده و موزیک و خنده های الکی حاکی از بی خیالی . و مزین همه ی اینها هوای خ ن ک ...

پنج روز بخور و بخواب و گردش  و کنار گذاشتن افکار  کج و کوله ی روزانه ...  جای دوستانم خالی واقعاً. روحمون صفا کرد. تفریحات دریایی : ویراژ تو آب از قایق و قایقران و جیغ و لذت از من و همسفران. عبور از کنار مرغان دریایی. واییییی.چه منظره ای شد بک گراند عکسای ما. بالا آبی آسمان بعد کوهای سبز با درختای کوتاه و بلند. یه تعدادی ویلا پایین کوه و بعد آبی دریا و لبه قایق ، ما و جلیقه های نجات زرد توی قایق. برای چندمین بار به سمت جواهر ده  و آبشار زیباش رفتیم. انگار بازم تازگی داشت. سبز تازه و شفاف.

برداشت من از سفرجواهر ده : خواهرزادم هوس بلال کرد و این مارا متوقف کرد. بعد از کمی رعد و برق بارون شدیدی گرفت ساعت 9 شب بود . تاریکی و بارون دید رو به طور کامل از بین برده بود. بلال حاضر شد. اما هیچ کس به بلال لب نزد. از بس که سفت و خام بود.همگی به داخل جنگل پرتاب شدند.بارون که بند اومد حرکت کردیم. یکی دوتا پیچ پایین تر دیدیم چندتا ماشین توقف کردن و سرنشینانش به پایین دره نگاه می کنن.گویاماشین یا ماشینهایی از مسیر منحرف شده و به ته دره سقوط کرده بودن!!! رابطه مستقیم بلال با ادامه زندگی ما....

غروب روز بعد شیطان کوه بودیم . تاریکی نذاشت ما زیاد از طبیعتش استفاده کنیم .

هنگان برگشت هم قام قام ، توقف ، کلوچه . قام قام ، توقف ، زیتون . قام قام ، توقف ، بادمجون .قام قام  وووو..

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 22:12  توسط مهسا | 

کوله پشتیم با در باز و بصورت شل و ول، از دو روز پیش گوشه اتاق انتظار میکشید تا هر لحظه یه چیزی از یه گوشه ای پیدا کنم و بچپونم توش .خوب دیگه پر شد. حالا بقیه وسایلم و چی کار کنم؟ باید حذفشون کنم.دلم میخواست بازم وسیله بردارم اما حوصله بار کشی نداشتم.ایشالا که لازمم نمیشه. پنج روزه میخوایم بریم چابکسر.دیشب مانتو و شال جدید خریدم.فردا صبح زود حرکت می کنیم. هرکی هرچی میخواد بگه. مارکوپولو مهربونه براش میاره.

به همه قول میدم براشون دریا بیارم بیارم به شرطی که دریا زده نشید.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 8:48  توسط مهسا | 

پنجشنبه شب مهمونی دوستم مونا بود. دو سال بعد از فارغ التحصیلی جشن گرفته بود. از 10 شب گذشتش من در حال حاضر شدن بودم. و با اینکه دیر رسیدم اما کلان خوش گذشت. زهره و نامزدش هم دعوت داشتند. شبی گرم و خوب بود  . منظور از گرم ، گرمی مجلس نمی باشد بلکه کم کاری کولر منظور است. اما به دلیل ذیق قد دامن قادر به پرش نبودم و وقتی هم که نتونی بپری دیگه حال نمی ده آنطور که باید بده! کفشتم که پات و بزنه دیگه چه شود. پاهام ظریف و باریکه ها اما نمی دونم چرا همه ی کفشا از پای من ظریفتر از آب در میاد. چه کنیم کار دست کفاشه...

ساعت 1 خونه بودم. زحمت رسوندنم هم بر گردن دوستم  و ماشینشون هموار شد.

از مصادف شدن این مهمانی با چهلم شهدای موج سبز و  عدم توانایی در کنسلزاسیون مراسم فوق نهایت شرمساری و پوزش خود را اعلام می دارم.

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 11:10  توسط مهسا | 

خیلی خیلی روزهای خوب و پر خبریست. هرروزه شاهد اخبار حاصله از مراسم خواستگاری یکی از دوستان می باشم . اگه میگید خوب به تو چه، حق دارید. زهرا از الکی برای اینکه من دلم نسوزه میگه تازه اول بدبختیشونه. منم کوبنده میگم نخیر، اول بدبختیشون نیست.تمام.

آخیش از پاشنه درد نجات یافتم.چند ماهی بود که شبا از درد کف پا علی الخصوص ناحیه ی پاشنویه  نمی تونستم بخوابم. معجزه این بود که فسفر سوزوندم ودر عنفوان خواب دریافتم که چندی پیش برای رفع خار پاشنه ی مادر عزیز یک کفی ژله ای خریده بودم. از صبح با پاشنه ی ژله ای صفایی می کنم و به به...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 15:46  توسط مهسا | 

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم چند وقتی است كه هر شب به تو می اندیشم ..

به تو آری، به تو یعنی به همان منظر دور، به همان سبز صمیمی ، به همان باغ بلور؛

به همان سایه ، همان وهم ، همان تصویری كه سراغش ز غزلهای خودم میگیری ؛

به تبسم به تکلف ، به دل آرایی تو ... به خموشی ، به تماشا ، به شكیبایی تو

 به نفسهای تو در سایه سنگین سكوت، به سخنهای تو با لهجه شیرین سكوت،

 به همان زل زدن از فاصله دور به هم  یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم

شبحی چند شب است آفت جانم شده است اول اسم كسی ورد زبانم شده است

یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است،  یک نفر ساده کسی در پی انکار من است

، یك نفر ساده ، چنان ساده كه از سادگیش میشود یك شبه پی برد به دلداد گی اش

یك نفر سبز ، چنان سبز ، كه از سرسبزیش میتوان پل زد از احساس خدا تا دل خویش،

رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است اول اسم كسی ورد زبانم شده است

آی بی رنگ تر از آینه یك لحظه بایست ؛ راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟!

 اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست ؛ پس چرا رنگ تو با آینه این قدر یكی است؟!

حتم دارم كه تویی آن شبح آینه پوش ... عاشقی جرم قشنگی است به انكار مكوش؟!

آری آن سایه كه شب آفت جانم شده بود، آن الفبا كه همه ورد زبانم شده بود؟!

اینك از پشت دل آینه پیدا شده است و تماشاگه این خیل تماشا شده است؟!

آن الفبای دبستانی دلخواه تویی

عشق من؟؟ آن شبح شاد شبانگاه تویی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 12:20  توسط مهسا | 

دی ساعت از 21 گذشته بود و من تازه داشتم محل کارم را ترک می کردم.یک کیک از تو کیفم درآوردم تا جلوی های و هوی جنگ بین گرسنگی و معده ام را بگیرم که یک کودک فال فروش سر راهم ظاهر شد و به سرعت بادی به دستم آویزون شد. ای خدا چقدر دست تو کثیفه. در دفاع از خودش چیزی نگفت فقط با یه صدای ضعیف به ناله شبیهی می گفت یدونه بخر. درسته این نحوه کسب درآمد درست نیست اما خوب بچس دیگه. بجای اینکه بازی کنه و با دست و صورتی شسته و تمیز الان شام خورده جلوی تلویزیون نشسته باشه ، باید تو خیابون پرسه بزنه . می دونستم پول خورد ندارم و اگرم داشتم با کیسه ای که در دست داشتم حوصله کاوش تو کیفم رو نداشتم. این شد که ترجیح دادم اون و با کیکم شریک کنم. قبلا یکبار این کار رو کرده بودم(بجای کمک نقدی ، کمک شکمی کرده بودم) و فحش خورده بودم اما دلم نیومد دست خالی بفرستمش بره. کیک و نصف کردم و به سمتش گرفتم . ازم گرفت و بلافاصله اون یکیم گرفت. اوممممم نامرد! خوب منم گرسنمه!اما چیزی بهش نگفتم. ولی او با کمال وقاهت با همون آهنگ تکرار کرد یدونه می خری...

 

امروز من با یه قیافه ی فشن توری دارم براتون نگارش میکنم. اگه بدونین؟! چه کرده این تیغ با ابروهای من...

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 14:15  توسط مهسا | 

بالاخره هرچی آقایون مخالفت  و آه و ناله کردن از دوری راه و دیری وقت ، در دل خانمهای ددری مایل به گردش ترحمی ایجاد نشد. مرغ خانمها یه پایی بود. پس رفتیم دربند. اگرچه هوا دمی(دمدار)بود اما بازی* کردیم و عین بچه های خوب فقط چای (آخ آخ خدا مرگم بده، قلیون نه! کار بدیه...) و آلوچه و تخمه خوردیم. انقدر نشستیم تا وقت تموم شد.ماشین بازی مرحله بعد بود. یکی از روشهای ما تو ماشین بازی اینه که در حین عبور از کنار هم، سرنشینان هر خودرو از خودشون شادی در میکنن و یک ادای جدید درمیارن (جیخ می کشن ، روشون و اونور می کنن ، آب پاش و تنظیم می کنن و به ماشین همسایه آب می پاشن یا الکی با راهنما میزنن بغل و کاپوت و میدن بالا وقتی سرنشینان خودروی رقیب پیاده شدن که ببینن چی شده، سرکار گذارندگان می خندند و جیغ جیغ جیغ...) و بدینوسیله دل اونای دیگه رو می سوزانن و صفایی دارد این.

2:30 خوابیدم و این شد که هنوز چشمام می سو زه..

 

 

 

*بازی در زبان من یعنی هرگونه اقدام و عملی که در شرایط مختلف انجام می شود. اینجا مثلا خوش گذروندن!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 11:22  توسط مهسا | 

دیروز داشتم فکر می کردم اگه یه ماشین قراضه آمریکایی البته ازاون کوچیکاش نه از اون کشتیاش، بگیرم که فقط راه بره چطوره؟! فقط یه خورده آبروریزیه.رنو هم از ذهنم گذشت اما فوری ایگنورش کردم. بعد امروز اومدم تو خیابون سوار ماشین بشم برم شرکت دیدم یه رنو برای مسافر کشی وایستاده. سوار شدم. اتاقشم بد نبود دوباره به فکر فرو رفتم که رنو رو استاد کنم.

خلاصه در حال ارزیابی جوانب کار بودم که رسیدم. پونصدی درآوردم دادم به راننده . یکم ماشینش تپ و تپ کرد و خاموش شد.دیدم از کاپوتش داره دود می زنه.گفتم ا(با کسره) آقا جوش آورده.راننده حول شد یکم جیباش وگشت. اما چیزی نیافت. دود هم انصافاً زیاد شده بود. این بود که پرید پایین و کاپوت و باز کرد. دیدم یه جایی از ماشینش آتیش گرفته. دلم سوخت براش(یازیخ)*

-در حال یاد گیری زبان ترکی هستم.*

-بقیه پول من؟ دیدی رنو همش ضرره.....

-چند وقتیست درگیر انتخاب عطر خنک هستم. کارم شده هر روز وسط کار از شرکت برم مغازه یه عطر تست کنم ببینم خوبه یا نه بعد تا شب منصرف بشم.. این که نشد آخه!!

-موارد بولد کالریه که من در روز می سوزونم. برای اینکه لاغر بشم بس نیست آیا؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 11:32  توسط مهسا | 
 نگار و ندیدین!!!!!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 13:55  توسط مهسا | 

سرنشین خودروی سوزوکی ویتارای مشکی مرد جوانیست که پشت چراغ قرمز مانده و نظاره گر لنگیدن پسر معلولیست که به زحمت پاش و رو زمین میکشه و راه می ره و از مردم پول میگیره. پسر به کنار سوزوکی می رود و با مرد جوان وارد صحبت می شود.مرد جوان از او می پرسد چقدر پول جمع کردی؟ پسر پولهای تو دستش را جلو می آورد و می گوید اینا رو، اینقدر جمع کردم. مرد جوان می گوید اگه میخوای پولاتو بده من بهت پول درشت بدم. پسر قبول می کنه و پول ها رو تحویل می ده. که ناگهان چراغ سبز می شه و سرنشین خودرو ناگزیر به حرکت می شود تا چهارراه را طی کند و بتواند آن سوی چهارراه بایستد. اما طفلک پسرک معلول از این نیت باطنی راننده مطلع نبود و فکر کرد دسترنج یک روز کار کردنش در زیر آفتاب بر باد رفته. حال راننده چی از تو آئینه دیده باشه خوبه؟ چیزی که ما از شنیدنش ریسه رفتیم. مرد جوان: خانم ح (با من بود) معلول چیه ! دویدنش رو اگه  می دیدی میگفتی این آقا سالها دونده ی دوی ماراتن بوده.چنان دنبال ماشین من می دوید که انگار همه ی هستیش و بردن.

این بوده که جوان معلولیتش را فراموش کرده و د(با کسره) بدو.... 

 حال پسر کاسب می بایست محل کارش راعوض کند..                                                               

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 10:16  توسط مهسا | 

دوست ما یه سرگرمی داره به نام بختک که هر چند وقت یکبار تو خواب خفتش میکنه و این ادم ترسو رو حسابی می چزونه.بنده خدا بختکه نه گاز میگیره نه سعی داره دوستم و خفه کنه و نه زشته و ترسناکه فقط تنها کاری که میکنه نمیذاره دوستم بیدار شه که اونم لابد بخاطر اینه که خوابش میاد. اما نمدونم چرا هر وقت بختک میره سراغش کلی می ترسه و با وحشت ازش تعریف میکنه. ازش می پرسم حالا بختکه زنه یا مرده؟ نمیدونه. چی میشه که میاد؟ نمی تونه هیچ تطابقی با دفعه های پیش برقرار کنه.

خیلی مایلم یکبار این بختک و تجربه کنم ببینم چیه؟

پ.ن:تمام توصیفات نات بختک از سوالهای من و تعاریف دوستم  به دست اومده.   

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 13:49  توسط مهسا | 

امروز صبح هم پدر طبق معمول هر روز و بلکه از هر روز هم زودتر حدودای ساعت 8:30 به ته تقاری خود (دختر کوچکش،مهسا) زنگ می زنه.

 -الو.. سلام DaDi ، خوبی؟

 DaDi : سلام پدر جان ، شما چطوری و..... از این حرفا.

 در حین مکالمه هی پدر میگه : الو، بابا؟ صدا نمیاد. بعد میگه نمی دونم چرا این تلفنا خرابه. صدا خوب نمیاد.

 من میگم: صدا که خوبه شاید چون اونجا شلوغه شما نمی تونی خوب بشنوی.

 پدر: چیکار کنیم؟ باید سمعک بخریم.

 من با مکث تکرار میکنم: باید سمعک بخریم؟

 پدر: اونم که خرجش زیاده.

 من: خرجش که زیاد نیست اما اول باید دکتر تائید کنه.

 و سپس پدرم سخن گیرا و ماندگار خود را ایراد میکند، پدر 79 ساله بنده فرمودند: البته که ما هنوز سنمون اونقدر نشده که بخوایم از سمعک استفاده کنیم اما خوب چاره چیه!

 ومن بعد از این حس جوانی پدرم تا مدتها غرق خنده بودم.

 پدر نازنینم که امیدوارم حالا حالاها خدا سایت و از خونه دلم کم نکنه روزت مبارک. خیلی دوستت دارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 23:37  توسط مهسا | 

دیشب من میل به غر زدن داشت. پس غر زد و بهانه گرفت. هی بد قلقی کرد و تاخت . من توقع دلجویی از کسی را داشت. اما کسی نازش را نکشید(چون نبود). این غرورش را خراشید و عرصه را به او تنگتر کرد. و دیگر من با دلیل گریه کرد. تا پلکاش سنگین شد و دیگر نفهمید خواب را.

نتیجه نوشت: ناز کردن و لوس شدن یکی دیگه از نیازهای آدمیست!

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 13:8  توسط مهسا | 

هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا    پیشته..................

 

سلام، من اومدم ، اما سرما خورده ، اونم چی ! تو گرمای قشم. یه مسافرت 5 روزه ی عالی. از هرچی که فکر کنید بیشتر خوش گذشت. از مراکز خرید خوب و درختای نخل زیباش گرفته تاااااااااااااااااا هوای گرم و دمدارش ، آب شور و بوگندوش ، طبیعت خشک و زشتش و هتل بین المللی بی امکاناتش ، همه و همه مسب ثبت خاطرات خوب در این بخش از تاریخ زندگی ما شدند.

از جاهای دیدنی قشم که یه تعدادیش قسمت ما شد : جنگل های حرا، جزایر ناز ، غار خربس و دره ستاره گان بود.

به گفته اهالی منطقه جنگل های حراء(جنگل های در آب) صبح زود که هنوز آفتاب نزده از آب در می آیند و رفته رفته با روشن شدن هوا به زیر آب می روند.تصور بنده قبل از مشاهده آنجا یه جنگل با درختان بلند و تاریک بود که بعد از روشن شدن هوا تا بالای درختان آب جنگل را می گیرد. اما غافل از اینکه قد درختان این منطقه از 1 متر تجاوز نمی کرد. در اصل بوته هایی هستند که در آب می رویند.حالا وسط جنگل با آفتابی که می خورد تو مغزم چیکار باید کرد! این از این. دیدید که اصلا قشنگ نبود.

حالا ببینید جزایر ناز چیه؟ 4 جزیره خشک و برهوت نزدیک به هم که در اطراف جزیره قشم به وجود آمده اند. اما این زمین زشت چرا اسمش انقدر قشنگه! چون کوچک هستند بهشون میگن ناز و باز شب آب کنار می رود و یک مسیر عبور بین جزیره قشم و جزایر ناز ایجاد می شود که می توان بدون قایق به آنجا آمد و شد کرد. از عجایب این جزیره اینه که نمی دونم چرا شب همه جا مد میشه آب دریا بالا میره اما اونجا آب  دریا پایین میره!!!!

غار خربس بد نبود و دره ستاره گان جالب و دیدنی بود ، البته اسمش بی مسما بود. یک سری احجام طبیعی روی زمین ایجاد شده که مانند تخت جمشید به نظر می آید طراحی و کنده شده است.اما در اصل این مناظر خلاقیت و کار دست طبیعت بوده است.

بعد از سیر و سیاحت قدر آب وهوای شهرم رو بیش از پیش می دانم!!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 15:29  توسط مهسا | 

می روم که از کتابخانه کتابی بردارم و خود را سرگرم کنم. نگاهم به بیرون می افتد. به کنار پنجره می روم و مدتی تماشا می کنم...

در یک سو دو دختر بچه ی ریز نقش که یه عالمه ربان رنگی کوتاه و بلند به موهای دم موشیشون بسته اند و با نشاط شورانگیز جیغ و داد می کنند و بی دلیل می دوند.گاهی می ایستند ، به هم چیزهایی می گویند و دوباره  می دوند. شاد و بی خیال . فردا در انتظار    آنهاست. از ته دل به   حالشان    غبطه      می خورم. در کنارشان دختر عقب مانده ای (لیلا) نشسته که از من یکسال بزرگتر است و به نوعی با آنها همبازیست.این دختر هر روز با بچه ها به محوطه ساختمان می آید و با آنها بازی می کند. یتیم است و مادر پیر و مریضی دارد. هیچ آینده ای ندارد و پس از مرگ مادر معلوم نیست چه بر او خواهد گذشت. او هم بیخیال است. دلم برایش می سوزد و باز از ته دل خدا را بخاطر نعمتهایش شکر می کنم و سپس کلی فکر.

مقایسه این دو هیچ چیز را در من عوض نکرد...

به نگار: می دونی آن دو دختر بچه کی بودن؟ بچه های همکلاسیمون(سحر.ع) لبخند زدی دیدم

-حال دلم خوش نیست، جنبه ی خونه نشین شدن را ندارم

-کتاب و کتاب خوانی چی شد!!! کتاب دو بیتی های باباطاهر بعنوان زیر دستی استفاده شد

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 20:57  توسط مهسا | 

خاموش!

 دل بیقرار خاموش!

 ذهن  پرسشگر خاموش!

 غرور شکسته شده خاموش!

 همه ساکت!

 همه خفه!

تا کی ؟ تا ........!!!!

حرف حرف یکیست....

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 11:23  توسط مهسا | 

این پست صبح بود اما شوک و استرس حاصل از اعلام نتایج انتخابات حس قلم رو گرفته بود.

برگردیم به روال عادی زندگی....

یه عالمه جیغ و هیجان تو وجودم جمع شده بود . بارون قصد داشت بزنه تو کاسه کوزه ما. اما اصرار و مداومت ما بر ادامه برنامه اون و از رو برد. به قصد ترن هوایی رفته بودم اما بعلت بارندگی دستگاه تعطیل شده بود. به ناچار یک وسیله دیگه رو انتخاب کردیم. تو صف بودیم که برقا رفت. آه از نهادم برخاست. یعنی خدایا تپید؟ اما تاریکی هم فرصت خوبی برای جیغ کشیدن بود. با صاف شدن هوا ترن راه اندازی شد و یوهوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو....... تا صف طویل طی شه گردنم گرفت از بس رو به آسمون مسیر ریل و ترن ها را دنبال کردم.و نوبتمان شد... نزدیک به دو دقیقه ترن در هوا پیچ و تاب خورد . اوج گرفت و با تکان های شدید سقوط کرد. حس از مسیر خارج شدن ترن یک حس قوی بود که ردخور نداشت اما هربار اون و یک شانس تلقی می کردم. وای خدای من! انگار دارم راستی راستی می ترسم.اون پایین که بودم اعتراض کردم چرا انقدر زمانش کوتاهه اما حالا فهمیدم که اعصاب بیش از این نمی کشه....

تخلیه شدم و این لذت بخش بود..

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 15:59  توسط مهسا | 

 

پیرو مذاکرات قبلی بنده با آقای فرد در خصوص مطبوعیت گوشت خوک، ایشان لطف کرده و این بار برایم گوشت خوک سوغات آوردند...

ر   : گوشت خوک؟! اه اه .مهسا ؟ حالم وبهم زدی.

من : مگه چیه؟ می خوام به شما هم بچشانم.

ر : نه قربونت خودت بخور.

من : چرا؟ نکنه حرومه؟

ر: آره مهسا(شیفته ی لحن یا نمی دونم لهجه ر هستم) ، نجسه خوب.

من : خنده

م : چون خوک مدفوع خودش و می خوره گوشتش انگل داره!

من: پس چرا این همه آدم خارج از کشور میخورن. به انگلش فکر کردن لابد.

م : (در حالیکه سعی در هر چه بیشتر ترسناک کردن موضوع داشت) انگلشم کرم های قلابدارن که در سطح بدن به گوشت می چسبن و عفونت می کنن.

ر: واییییییییییییییییییییییییییی. ببین مهسا! نخور تو رو خدا.

من: من می خورم کرم قلابدارم نمی گیرم.

بنده تحقیقات را ادامه دادم و از همکار دیگری که چندین سال خارج از کشور زندگی کرده بودن پرسیدم:

نظر شما در مورد گوشت خوک چیه؟ میگن خیلی سبک و چرب و خوشمزس!

همکار خارج رفته: انگار فحش ناموس شنیده بود. قیافشو به طرز فجیعی ترشوند و گفت من تا حالا نخوردم. دلایلش هم همون فرمایشات خانم م بود.

من تو دلم : ایشششششششش

مستر اس در ادامش: گوشتش بوی لجن میده و خیلی چربه و همکار خارج رفته افزود بله منم شنیدم.

من: اوگی دوستان ترسو، من می خورم و نتیجش و به شما اعلام می کنم.

شب در منزل

برادرم: این چیه؟

من: گوشت خوک

ب : با خنده از کجا گیر آوردی؟

من : فرد برام آورده. و تمام مصاحبه های صبح و به سمعش رسوندم

ب: نه بابا ، اونجا هم مثل گاوداری ، خوک داری دارن . غذا و بهداشت و واکسنش مرتبه، نمی ذارن که مدفوعش و بخوره. اون خوکای وحشی ولگرد تو طبیعتن که به اون صورتن. من قبلا خوردم کرم قلابدارم نگرفتم.

و اما شب!طبق دستور طبخ فرد،از آن ساندویچی ساختیم و نوشک جان کردیم. نه آنطور که می گفتن تعریفی بود و نه مشمئز کننده. بوی لجن هم نمی داد فقط بی نهایت شور بود. اما دیگه از کرمای قلابدار خبر ندارم که کی می آیند.

بهر حال ارزش یکبار امتحان کردن و داشت!

پ.ن:  ر =همکارم

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 15:44  توسط مهسا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
5 تا آرزوی بزرگ دارم. از سوسک می ترسم. دلم برای کارتن خوابا می سوزه. مهرک و دوست دارم. از بچگی دوست داشتم موهام مثل محبوبه سیاه باشه. رشتم برقه. به بابام میگمDaDi .
مهرک بهم می خنده . فکر میکنه چون پیره نمی تونه اسمش DaDi باشه.

نوشته های پیشین
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آرشیو موضوعی
شعر من
من و ....
تولد ....
تولدها
valentine
پیوندها
نیلوفر
خواهرزاده ای چاق به نام النا (:
Paras2 ناز من
ژرورا
رها
ماتریس
ساز مخالف
ارغوان
ستاره
سیرترشی متاهل (:
>>....حس ارغوانی...<<<
کوچه های بی کسی !!!!
خالو راشد
دستنوشته های ماهی تو تنگ
فریناز
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

javacity